![]() |
![]() |
|
| خوشبختم از وقتی گلوی من/ زخمی ِانگشتای کولاکه / آغوش نا امن تو یادم داد / هر جا هوا خوبه، خطرناکه |
|
به نام تو و به نام ترانه هایی که بدون تو مردند !
(( اعتراف )) دارم کوتاه تر می شم ، شبیه سایه رو دیوار زمونه جای سیگارش ، منو پک می زنه انگار یه زخم لب به لب خونم ، که لبریز نمک می شه یه آدم که تو غلبیره ، زمین داره الک می شه منو یادت می یاد اما ، یه تصویر از پس پرده به تردید تو حق می دم ، نگا کن ! این همون مرده منم اونکه نتونستی بهش حالی کنی برگرد ! بهش گفتی بمون اما ، نموند و کله شقّی کرد بدون تو سفر کردم ، ولی بعدش هوا پیچید خودم نه اما زانوهام ، از این دیوونگی ترسید سفر کردم ولی انگار ، دلم این گوشه ها جا موند منو احساس تنهایی ، به دنیای تو برگردوند نمی خوام تو مکافاته، شب و در به دری باشم بذار حالا که بیمارم ، تو چشمات بستری باشم به آغوشم بکش وقتی صدام از گریه می لرزه بذار باور کنم جسمم ، دوباره با تو هم مرزه نمی تونم برم دیگه ، دارم از گریه جون می دم یه کم فرصت بده عشقو ، به تو بازم نشون می دم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:27 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
کنسرت گروه بزرگ مهرگان در روزهای 29و30مهر و 1 آبان در سالن اجتماعات دانشگاه علوم پزشکی برگزار و به حمدالله با استقبال خیره کننده ای مواجه شد. در این کنسرت حسام الدین ناصری عزیز-هنرمندی که به وجودش و به دوستی با او افتخار می کنم- در این کنسرت نوازنده ی فلوت بود و حقیقتاً گل کاشت. تصاویری از این کنسرت رو که من هم تماشاچی آن بودم در این پست قرار داده ام. ضمناً بابک برهانی عزیز هم از دیگر سرورانی بود که حضور نابش گرما بخش کنسرت بود. برای آنها بهترین ها را تا همیشه آرزومندم و روزهای بزرگی را برایشان انتظار می کشم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:3 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
چند روز پیش تصمیم گرفتم که ترانه ی (( تب دریا شدن )) رو دکلمه کنم. واسه همین یه سری به استودیو ماد زدم. به نظر خودم کار خوب از آب در اومد. امیدوارم که بتونه توجه دیگران رو هم جلب کنه. لینک دانلود دکلمه رو تو وبلاگ قرار دادم. حجمش به اون صورت زیاد نیست ( حدود ۵/۳ مگابایت ). برای دانلود می تونید روی لینک زیر کلیک کنید. این لینک شما رو به سایت 4shared.com متصل می کنه. اونجا با یه کلید دانلود رو به رو می شید. اگه روی اون هم کلیک کنید بعد از چند لحظه پنجره ی Save ظاهر می شه. حالا می تونید اون رو ذخیره کنید. خواهش می کنم نظرتون رو در موردش بهم بگید. ممنون ! نام اثر: تب دریا شدن دکلمه: حمید خلف بیگی موسیقی:Arrival Of Helen اثر میکیز تئودوراکیز از آلبوم Z صدابرداری و میکس: استودیو MAAD
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:8 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
باید بگم که این ترانه ی نسبتاً طولانی رو به یه فرشته ی مهربون یعنی شبنم طاهرخانی تقدیم می کنم، که تا این لحظه حضورش تو تموم کامنت های من مشهوده و همیشه تو این قاب الکترونیکی همراه دلتنگی های من بوده. احساس می کنم مهربونی ها و خوش قلبی هاش برای آدم های این دوره زمونه زیاده ( دست کم برای من ) ولی با همه ی این ها به روح بلندش درود می فرستم، چون به من یاد داد که می تونم فقط با یه تشویق ساده و یه ابراز نظر جزئی، نقطه ی قوتی برای دیگران باشم و روح بالیدن رو در اون ها بیدار کنم. به امید روزی که همه ی ما در کنار هم ترانه هایی را بسرائیم که گواه وحدت و همدلی همگی ما باشن و با هر قدمی که بالا می ریم، دل مشغول اون باشیم که همراهانمون را یک قدم بالاتر بیاریم ! فعلاً خداحافظ، یا علی ! تا بعد ...
تو پیچ و تاب این روزا ، یه چیزی گم شده تو من یه چیزا که نمی دونم ، شبیه من یکی باشن ! مثل بخت یه دیوونه ، تنم بسته به زنجیره یکی زیر وجود من ، داره سرگیجه می گیره خیالم راحته اما ، دلم پیش تو مشغوله خوراک هر شب و روزم ، همین چیزای معموله همین زخم زبونا که ، به رگ هام تیغ میزارن همین آشفتگی ها که ، خیالای بدی دارن ! هنوز اون سوی تاریک تو پنهون یه تردیده یکی می خواد تو رو اما ، ازت چیزی نپرسیده با احساس تو می خوابم ، میونه بستری از درد شاید با این تن زخمی ، بشه دستاتو باور کرد خیابونای این ساعت ، می چرخن دور افکارم تلاطم با منه انگار ، تب دریا شدن دارم ! تو رگ های تنم جز خون ، عبور ممتده قیره آدم از این همه وحشت ، یهو دل پیچه می گیره تو رو هرگز نبوسیدم ، ولی تاول زدن لبهام خیالم راحته اما ، ازت دیوونگی می خوام بذار حالا که می میرم ، یه چیزایی مشخص شن یه چیزا که نمی دونم ، شبیه من یکی باشن ! توی این رخوت منحوس ، تو این راکد شدن چالم نمی شناسی منو انگار ، واسه اینه که خوشحالم دارم تو گرگ و میش تن ، با جادوی تو زر می شم یه کم دیگه تحمل کن ، دارم دیوونه تر می شم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:10 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
متولد غیر ممکنم در این دنج آبادی که همه اش برای با تو بودن جرم است و حکمش تبعید سکوت علاج تمامی خون خوردن هاست و من مدت هاست بدون تو سکوت می کنم ! تمامی مرا اگر به سخره بگیرد، چشمی که از دور هلاکم را به پایکوبیست من تا واپسین نفسی که مهلتش را دارم اسم تو را فریاد خواهم زد !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:4 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
بد جوری درگیر امتحاناتم. با این حال هر روز کامنت ها رو چک می کنم. امروز بر خوردم به یه کامنت بی نظیر که خانم شادی لطفی عزیز برای من گذاشته بودن. اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که دو سه ساعت ذهنم درگیر این متن بود. طرفای ساعت دو و نیم بعد از ظهر در حالی که رفته بودم بیرون یه چرخی بزنم و هوایی بخورم، این ترانه از همون حالی که با من بود، به دنیا اومد. تقدیمش می کنم به شادی لطفی بزرگ و رویاهای صادقانه اش. متن اون کامنت به قرار زیر بود : منو از نظراتتون بی نصیب نذارین ! یا علی تا بعد ... "کوچه ها می روند"
با کفش من غریبه ای ، تو لحظه ی تنها شدن من جای پاهای توام ، با رد من قدم بزن ! داری جدا می شی ولی ، با گونه های سرد و خیس شاید فراموشم کنی ، ما رو یه جایی بنویس ! این کوچه رو ازمن بگیر ، که بی تو کوچ می کنه دستاشو رو کرده ولی ، هر جفتو پوچ می کنه تو رو بدون خستگی ، بُر می زنه تو لحظه ها قربونی ساعت می شم ، با نیش این عقربه ها از پشت بن بست خودم ، تحقیر می شم خط به خط پنجره ای وا می کنم ، که رو به دیواره فقط باور نمی کنی ولی ، از گریه می ترسم هنوز راکد می شم تو متن ما، وقتی نه شب باشی ، نه روز از این خیابون بعد از این ، فقط یه سایه میگذره تو کوچه ای اما داره ، هـ از رو اسمت می پره همراه دستاتم ولی ، با جرأتی یک در میون ! من جای پاهای توام ، با رد پای من بمون ! حمید خلف بیگی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:31 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
همیشه دل مشغوله پردازش ترانه ای متفاوتم. احساس می کنم این سبک توانایی انعطاف پذیری خارق العاده ای رو داره. می تونم به راحتی خودمو توش محک بزنم و رو واژه ها لیز بخورم. این تنها تفریح هر روز و هر شب منه. همیشه به سبک های نقاشی کوبیسم ، آبستره و سورئال علاقه مند بودم. کارهای سالوادور دالی رو به خاطر نگاه خارق العاده اش به دنیا می پرستم. باور کردم که می شه ترانه رو هم با کوبیسم نقاشی کرد. تصویری رو توش روایت کرد که تنها زاده ی افکار خالقش باشه و پیش از این هم، به فکر کسی نرسیده باشه. این برام مثل خوردن یه بستنی شاتوتی وسط حرارت تابستونه ! (( درخواست )) رو با توجه به یک تصنع گرایی موضوعی تحریر کردم که روایتی نامعمول از یک رابطه ی عاشقانه اس. دوستش دارم ! امیدوارم مورد توجه باشه. درخواست منو آروم ، زیر بارون ، وسط برگای زرد با دو تا دستای گرم و مهربونت ، خفه کن ! حتی فرصت نده تا ، بهت بگم دوست دارم منو با عشقی که می چرخه تو خونت خفه کن بازم اون شعر قشنگو ، زیر گوش من بخون تا یه لحظه عطر تو ، بریزه روی پیرهنم واسه چش به هم زدن حتی شده ، امون بده حس کنم ظرافت دستاتو روی گردنم ! روسریتو لای دندونای آخریم بذار نمی خوام لحظه ی مردن اسم تو شنیده شه باید استخونارو له کنی زیر پنجه هات تا رگای اصلی تپیدنم بریده شده ! این صدا رو خفه کن ، از روی شدت غرور من می خوام دستامو دور کمرت حلقه کنم بهترین رقص تو اینجا ، رقص مردن با منه ! تنها اینجاس که می تونم ، تو چشات ذل بزنم منو آروم ، زیر بارون ، وسط پیاده رو دور از این جماعت شایعه پرداز و عبوس پای قانون مجازات و حدود و انتقاد واسه آخرین نفس ، به اسم عاشقی ببوس !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:41 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
بارون اسیدی تر شده ، یعنی تو داری تو کوچه های دست من ، کمرنگ می شی حالا که غیر از من ، بتی رو می پرستی با کفر این دیوونگی ها سنگ می شی ! گاهی به من الهام می شه ، دین نداری ! تصویره پابندی رو شاید پاک کردی از جاده های بی خداوندی گذشتی آرامش وابستگی رو خاک کردی من خواب می بینم ، کسی همراه من نیست چشمای من شرجی ترین جای زمینه با کفر هم می شه خدا رو جستجو کرد وقتی که قلبت جای این چشما ببینه من خوب می دونم تو رو ، هر چی که باشی! از اینکه جای سادگی ، هاشور داری با تو کفن می شه تنم ، وقتی که انگار تو پیچ و تاب دامنت ، کافور داری با کشتی دستای من ، قبل از جدایی از شر این طوفان وحشی دور می شی من نوح دریاهای افتاده به موجم آخر به این همسایگی مجبور می شی خوابت نمی گیره بدون بالش من سرما که با اندام تو شوخی نداره من ریش می ذارم گرو ، شاید بتونه احساس تنهایی سر عقلت بیاره بارون اسیدی تر شده ، یعنی فقط تو باید هوای تازه ی این مرد باشی خنثی ترین لحظه ، بدون من بعیده تو کاج این دشتی ! نباید زرد باشی !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:37 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
با یه سرنگه حاویه از خود بریدن هر شب توی آغوش گرم من خماری وقتی تو رگ های تنت ، تزریق می شم حس می کنی توی رگات شومینه داری هر روز باید بیشتر با من بمونی داری همین جوری به من معتاد می شی باید به این دیوونگی آلوده باشی وقتی گرفتار منی آزاد می شی ! بی من سیاهی می ره دنیا پیش چشمات من توی خاک جسم تو ریشه دووندم هر شب به اسم وسوسه تا عشق بازی پاهاتو سمت مصرف سودا کشوندم با من گره خوردن تموم آرزوهات این سیب ، بی آدم واسه دست تو کاله ! احساس کن باید به این بازی بچسبی ترک من از فردا برای تو محاله !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:31 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
این ترانه با نگاهی به مطلبی که خانم لطفی در وبلاگشون نوشته بودن، سروده شده. پیشنهاد می کنم که حتماً این متن رو بخونید. برای مراجعه به وبلاگ ایشون می تونید به لینکی که در بخش پیوند های وبلاگ قرار دادم مراجعه کنید. ممنون ! بوی سیب دستات ، وقتی شب سرشاره همه جا می پیچه ، هر جای این خونه ! شاید این احساسه ، که به هر آشوبی منو از تکرارت ، بر نمی گردونه تو هنوز اینجایی ، شاید ! امّا آره ! رد پات رو پوسته کوچه ها چسبیده ولی عطر سیبت ، بی پناهه ! یعنی : این هوا بدجوری بوی رفتن می ده چشم می ذارم تا ، از خودت پیدا شی کاش می دونستی ، زندگی کوتاهه سیب یعنی باید ، تو به من برگردی جاذبه با کشفه ، عطر تو همراهه خالی از دیروزت ، از خودم می ترسم عشق و نفرت مثله ، لبه ی شمشیره یا تو پیدا می شی ، خستگی رد می شه یا همین تیغه یه شب ، جونمو می گیره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:14 توسط حمید خلف بیگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حمید خلف بیگی-متولد فروردین/1365-دارای مدرک کارشناسی شیمی- مجموعه ترانه های آماده ی انتشار : پنجره ای رو به دیوار، تولد بدون تاریخ، فاصله به قد هرگز
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|